در طغیان لحظه های درد ... که فریاد سر نداده ی ، عشق را فرو میخورد و سکوت بر صدا چنگ می کشید!.. و گامهای ِ شتابنده ی ؛اشک ؛ راهروی ِ ؛صبر خویش را؛ می دوید ... در ؛بی صبری ِهمیشه خاموش بودن؛! ... در شکایت ِ ؛ِهمیشه؛ بیصدا ؛ گریستن ؛ !
شبها را، تا صبح بدرقه کرده ام،... بسیار! ...آری بسیار! کنون نشسته بر ایوان صبح ، در بدرود با ستارگان شب آنچه باقی ست ،دلی ست که هنوز عـشق را جستجو میکند !
و بی آنکه بداند ، میدانست راه ِرفتن ، اگرچه طولانی
نمی بایست ، تسلیم لحظه های نومیدی بود ... اگر که میخواست از پای نیافتد ! اگر که میخواست بیهوده نباشد!
چـراکـه ... زندگی معنایش هرگز باختن نبود زندگی هرگز معنایش باختن
نوشته شده توسط جمشید فاضلی در چهارشنبه 15 مهر 1388 ، ساعت 04:35 ب.ظ
لینك ثابت نظرات ( )
|